کد خبر: ۸۸۱۰۸۵
تاریخ انتشار: ۰۷ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۵:۴۲ 28 July 2020

عصر سیاسی امام باقر(ع) با خلفای اموی چگونه گذشت؟

تابناک/کدام یک از خلفای بنی امیه در دوران امام باقر(علیه السلام) حکومت کرده اند و چه ویژگی هایی داشته اند؟

به گزارش خبرآنلاین به نقل از منابع تاریخی ویژگی های سیاسی هر یک از خلفای اموی در امر حکومت و اداره جامعه متفاوت بوده که هر یک را مورد بررسی قرار می دهیم.

ولید بن عبدالملک:
او نخستین خلیفه اموی معاصر امام باقر(علیه السلام) بود . دوران خلافت ولید دوره فتح و پیروزی مسلمانان در نبرد با کفار بود. در زمان او قلمرو دولت اموی از شرق و غرب وسعت یافت. ولید در نتیجه آرامشی که در عصر وی بر کشور حکمفرما بود، توانست دنباله فتوحاتی را که در عصر خلفای سابق انجام یافته بود، بگیرد. به همین جهت قلمرو حکومت وی از طرف شرق و غرب توسعه یافت و بخش هایی از هند، و نیز کابل و کاشمر و طوس و مناطق مختلف و وسیع دیگر، به کشور پهناور اسلامی پیوست و دامنه فتوحات او تا اندلس امتداد یافت و قشون امپراتوری اندلس از نیروهای تحت فرماندهی «موسی بن نصیر»، فرمانده سپاه اسلام، شکست خوردند و این کشور به دست مسلمانان افتاد.(1)

سلیمان بن عبدالملک:
دوران خلافت«سلیمان بن عبدالملک» کوتاه مدت بود، به طوری که مدت سه سال بیشتر طول نکشید.(2) سلیمان در آغاز خلافت، از خود نرمش نشان داد و به محض رسیدن به قدرت، درهای زندان های عراق را گشود و هزاران نفر زندانی بیگناه را که حجاج بن یوسف در بند اسارت و حبس کشیده بود، آزاد ساخت و عمال و ماموران مالیات حجاج را از کار برکنار کرد و بسیاَری از برنامه های ظالمانه او را لغو نمود.
اقدام سلیمان در آزاد ساختن زندانیان بیگناه عراق اقدامی مستعجل بود، او بعداً این روش خود را عوض کرد و روی حساب های شخصی و تحت تاثیر احساسات انتقام جویانه، دست به ظلم و جنایت آلود. او با انگیزه تعصبات قبیلگی، افراد قبایل «مضری» را زیر فشار قرار داد و از رقبای آنان یعنی قبایل یمنی (قحطانی) پشتیبانی کرد.(3) نیز عدهای از سرداران سپاه و رجال بزرگ را به قتل رسانید، و «موسی بن نصیر» و «طارق بن زیاد»، دو قهرمان دلیر و فاتح اندلس، را مورد بیمهری قرار داده طرد کرد.(4)
مولف کتاب «تاریخ سیاسی اسلام» می نویسد: «سلیمان درباره والیان خود، نظریات خصوصی اعمال می کرد: بعضی را مورد توجه قرار می داد و برای از میان بردن بعضی دیگر نقشه می کشید. از جمله کسانی که سلیمان با آنها دشمنی داشت «محمد بن قاسم» والی «هند»، «قتبیه بن مسلم» والی «ماورا النهر» و «موسی بن نصیر» والی اندلس بود».(5) و این دشمنی ها همه از انگیزه های شخصی و رقابتهای قبیلگی سرچشمه می گرفت که متاسفانه فرصت توضیح بیشتر در این زمینه در اینجا نیست.
سلیمان بن عبدالملک مردی فوق العاده حریص، پرخور، شکم باره، خوش گذران، و تجمل پرست بود. او به اندازه چند نفر عادی غذا می خورد! و سفرهای وی همیشه رنگین و اشرافی بود. او لباس های پر زرق و برق و گران قیمت و گل دوزی شده می پوشید و در این باره به قدری افراط می کرد که اجازه نمی داد خدمت گزاران و حتی ماموارن آبدار خانه دربار خلافت نیز با لباس عادی نزد او بروند، بلکه آنان مجبور بودند هنگام شرفیابی! لباس گل دوزی شده و رنگین بپوشند! تجمل پرستی دربار خلافت کم کم به سایر شهرها سرایت کرد و پوشیدن این گونه لباس ها در یمن و کوفه و اسکندریه نیز در میان مردم معمول گردید.(6)

عمر بن عبدالعزیز:
با آن که طبق وصیت «عبدالملک بن مروان» (پدر سلیمان) ولیعهد سلیمان، برادرش «یزید بن عبدالملک» بود، اما هنگامی که سلیمان بیمار شد و دانست مرگ او فرا رسیده، به عللی عمر بن عبدالعزیز را برای جانشینی خود تعیین کرد.
پس از مرگ سلیمان، هنگامی که خلافت عمربن عبدالعزیز در مسجد اعلام شد، حاضران از این انتخاب استقبال نموده با وی بیعت کردند.(7)
عمر بن عبدالعزیز که مواجه با وضع پریشان توده ها و شاهد امواج خشم و تنفر شدید مردم از دستگاه خلافتبنی امیه بود، از آغاز کار، در مقام دل جویی از محرومان و ستم دیدگان برآمد و طی بخشنامه ای به استانداران و نمایندگان حکومت مرکزی در ایالات مختلف چنین نوشت:
«مردم دچار فشار و سختی و دست خوش ظلم و ستم گشته اند و آیین الهی در میان آنها وارونه اجرا شده است. زمام داران و فرمانروایان ستمگر گذشته، با مقررات و بدعتهایی که اجرا نموده اند، کمتر در صدد اجرای حق و رفتار ملایم و عمل نیک بوده و جان مردم را به لب رسانده اند. اینک باید گذشته ها جبران گردد و این گونه اعمال متوقف شود.
از این پس هر کس عازم حجباشد، باید مقرری او را از بیت المال زودتر بپردازید تا رهسپار سفر شود، هیچ یک از شما حق ندارید پیش از مشاوره با من، کسی را کیفر کنید، دست کسی را ببرید یا احدی را به دار بیاویزید.»(8)
او همچنین اموال بیت المال را از خانواده خود و بنی امیّه پس گرفت و جلوی سبّ امام علی(علیه السلام) را گرفته و فدکرا به بنی هاشم باز گرداند و جلوی منع حدیثرا گرفت که گویا به همین دلیل امام باقر(علیه السلام) او را نجیب بنی امیّه می دانستند(9) ولی حکومت او دو سال بیشتر نبود.

یزید بن عبدالملک:
پس از مرگ «عمر بن عبدالعزیز»، «یزید بن عبدالملک» روی کار آمد. یزیدمردی عیاش و خوش گذران و لاابالی بود و به هیچ وجه به اصول اخلاقی و دینی پایبند نبود، از این رو ایام خلافتاو یکی از سیاه ترین و تاریک ترین ادوار حکومت بنی امیه به شمار می رود. در زمان حکومت وی هیچ فتح و پیروزی و هیچ حادثه درخشانی در جامعه اسلامی اتفاق نیفتاد.
«ابن قتیبه دینوری» می نویسد: «یزید ابتدا به خاطر اخلاقفریبنده خود، در میان قریش محبوبیت داشت و اگر پس از رسیدن به خلافت، طبق روش عمر بن عبدالعزیز رفتار می کرد، مردم از او شکایت نمی کردند؛ ولی وی برخلاف انتظار همه، پس از رسیدن به قدرت، بکلی تغییر روش داد و عیناً رفتار نامطلوب برادرش ولید را در پیش گرفت. رفتار او موج نفرت مسلمانان را بر ضد او برانگیخت، به طوری که مردم تصمیم گرفتند او را از خلافت برکنار سازند. یزیدبه اندازه ای به حقوق و خواسته های مردم بی اعتنا بود که حتی گروهی از قریشوعده ای از بنی امیه نیز به اعمال او اعتراض کردند.
یزید، به جای آنکه به انتقادهای مردم گوش داد و در روش خود تجدید نظر نماید، بر خشونت و سخت گیری خود افزود و عده ای از اشراف قریش و بزرگان بنی امیه را به اخلال در نظم عمومی و شورش و کودتا متهم کرد و به عموی خود «محمد بن مروان»، دستور داد آنها را بازداشت نموده به زندان افکند. این عده قریب دو سال در زندان ماندند، آنگاه محمد آنها را به وسیله زهر مسموم نمود و همه را به قتل رسانید!
یزید غیر از این عده، تعداد سی نفر از رجال قریش را دستگیر کرد و پس از آنکه مبالغ زیادی جریمه از آنان گرفت و اموال و دارایی و مستغلاتشان را مصادره نمود، آنان را مورد آزار و شکنجه سخت قرار داد و از هستی ساقط کرد، به طوری که افراد مزبور در گوشه و کنار شام و سایر نقاط پراکنده شده با فقر و تنگ دستی به سر می بردند.یزید به این هم اکتفا نکرد، بلکه دستور داد تمام کسانی را که با آنان تماس داشتند، به اتهام همکاری با شورشیان و مخالفان حکومت، به دار کشیدند»!(10)
خلفای پیشین بنی امیه در اوقات فراغت خویش به اخبار جنگ ها و داستان های شجاعان قدیم عرب و قصائد شعرا گوش می دادند، ولی در زمان خلفای بعدی و از آن جمله «یزید بن عبدالملک» ساز و آواز جای قصائد و اشعار را گرفت و در بزم های شبانه دربار خلافت، به جای قصائد حماسی شعرا و داستان های جنگی، ساز و آواز رایج گردید.

هشام بن عبدالملک:
او مردی بخیل، خشن، جسور، ستمگر، بی رحم و سخنور بود.(11)او در جمع آوری ثروت و عمران و آبادی می کوشید و در زمان خلافتش بعضی از صنایع دستی رونق یافت؛ لکن از آنجا که وی شخصی بی عاطفه و سختگیر بود، در دوران حکومت او، زندگی بر مردم سخت شد و احساسات و عواطف انسانی در جامعه رو به زوال رفت و رسم نیکوکاری و تعاون برچیده شد، به طوری که هیچ کس نسبت به دیگری دلسوزی و کمک نمی کرد.(12)
« سید امیر علی»، مورخ و دانشمند معروف، وضع اجتماعی - سیاسی آن روز جامعه اسلامی را به خوبی ترسیم نموده اخلاقو رفتار هشام را به نحو روشنی تشریح می کند:
«با مرگ یزیددوم، خلافتبه برادرش هشام رسید؛ لکن خلافت او زمانی استقرار یافت که آشوب ها و نهضت های داخلی را سرکوب نمود و آتش جنگ های خارجی را خاموش ساخت؛ زیرا در آن زمان، از طرف شمال، قبایل ترکمن خزر به دولت مرکزی فشار وارد می آوردند و درشرق، رهبران عباسی مخفیانه سرگرم فراهم ساختن مقدمات برای درهم شکستن پایه های حکومت اموی بودند. در داخل کشور نیز آتش خشم و کینه خوارج، که مردمی دلیر و سلحشور بودند، شعله ور شده بود.
در این کشمکش ها، بهترین جوانان عرب، یا در جنگ های داخلی کشته شدند و یا قربانی سیاست بدبینی و حسادت دربار فاسد خلافت گشتند؛ زیرا در اثر اطمینان کورکورانه ای که خلیفه قبلی از وزرا و درباریان خود داشت، حکومت و قدرت به دست افراد خود خواه و ناشایستی افتاده بود که مردم را به خاطر عجر و ناتوانی خود و سو اداره کشور متنفر ساخته بودند.
البته رجال بزرگ و چهره های درخشان انگشت شماری بودند که با کمال همت و دلسوزی، به وظائف و مسئولیت­ های سنگین خود عمل می ­کردند، ولی دلسوزی نسبت به دین و آیین در میان مردم سست و کم فروغ شده و در میان درباریان و عوامل وابسته به حکوکت رو به زوال بود؛ زیرا آنان عموماً عناصری بودند که جز تامین منافع خود، هیچ هدفی نداشتند.
در آن عصر خطیر، جامعه اسلامی نیازمند بازوی توانایی بود که کشتی متزلزل حکومت را از غرق شدن نجات بدهد، از این رو طبعاً هشام به مزایا و خصوصیاتی نیازمند بود که بتواند در پرتو آن، با دشواری ها و مشکلاتی که جامعهاسلامی را از هر طرف احاطه کرده بود، مقابله کند.
در اینکه هشام بهتر از خلیفه قبلی (یزید) بود شکی نیست؛ زیرا در زمان هشام دربار خلافت از عناصر ناپاک تصفیه شد، وقار و سنگینی جایگزین سبک سری و بوال هوسی گردید، و جامعه از وجود افراد طفیلی که سربار جامعهبودند پیراسته گشت.
ولی سختگیری بیش از اندازه هشام، به سرحد خشونت رسید و صرفه جویی های وی جنبه بخل یافت و بعضی از کمبودهای اخلاقی و انسانی وی اوضاع را بدتر کرد، زیرا او فردی کوتاه فکر و مستبد و شکاک و بدبین بود، از اینرو، به هیچ کس اعتماد نمی کرد، بلکه برای خنثی کردن توطئه هایی که بر ضد او چیده می شد، به عملیات مکارانه و جاسوسی متوسل می شد و از انجا که آدم زود باوری بود، با یک بدگویی و سوء ظن بهترین رجال کشور را از بین می برد. این بدبینی افراطی باعث شد که عزل و نصب متوالی و بیش از حد فرمانروایان و حکام شهرستان ها، نتایج فوق العاده تلخی به بار آورد».